تبليغاتX
 

مي خواستم شادمانتان كنم! / هميشه به روي رفتارتان خنديدم! / در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم! / اما چه كنم كه شعر، / حقيقت ِ تلخي بود! / حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض / و تحمل حزن! / نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت، / نه مجالي براي رويش شادي! / من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد! / مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد! / حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم! / حالا در همين اتاق ِ در بسته، / بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم / و رو به ديوارها فرياد مي زنم: / ـ« من شاعرم!» / (و اين دروغ دلنشيني است! / كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!) / حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت / كتابي مي دهم! / مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند! / مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند! / مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! / اما يادتان باشد! / فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده / قضاوت خواهيد كرد! / يادتان باشد حرف حساب
به نظر شما بهترين قرايت هاي قران را چه كسي دارد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6  توسط علی  | 
نظر شما درباره عشق هاي خياباني چيست؟
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8  توسط علی  | 

شطرنج حرام است.

دوستان عزيز مسلمان

 امام صادق(ع) فرمودند:

هر كس به صفحه شطرنج نگاه كند؛ مثل اين است كه به شرمگاه مادرش نگاه    مي كند  .

در اين باره سه استفتاء از حضرت امام (ره) شده كه يكي از آنها شبهه انگيز است و آن استفتاء اين است.

با توجه به اينكه امروزه شطرنج به كلي از آلات قمار خارج شده و تنها به عنوان يك بازي فكري محسوب ميگردد نظر جناب عالي در باره استفاده از آن چيست؟

پاسخ: بر فرض مذكور اشكال ندارد.

بعد از اين پاسخ يكي از روحانيون نامه اي به امام نوشت و از ايشان توضيحي خواسته  بود كه امام در پاسخ فرمود عبارت بر فرض مذكور در پاسخ استفتاء بايد مورد دقت قرار گيرد يعني شطرنج  آلات قمار نباشد آن هم نه در ايران بلكه در كل دنيا و ميدانيم كه شطرنج بدون شك از آلات قمار است. استفاده از شطرنج به هر نحو (با برد و باخت يا بدون آن )حــــــــــــــــــــــرام است عزيزم بازي نكن.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1  توسط علی  | 
من تازه كارم اما قول مي دهم كه فوت و فن وبلاگ نويسي رو زود ياد بگيرم و در خدمت شما باشم.

هدف من از ايجاد اين وبلاگ خدمت به اسلام است.

 

                                                                                                        مرا راهنمايي كنيد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9  توسط علی  | 
 

مي خواستم شادمانتان كنم! / هميشه به روي رفتارتان خنديدم! / در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم! / اما چه كنم كه شعر، / حقيقت ِ تلخي بود! / حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض / و تحمل حزن! / نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت، / نه مجالي براي رويش شادي! / من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد! / مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد! / حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم! / حالا در همين اتاق ِ در بسته، / بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم / و رو به ديوارها فرياد مي زنم: / ـ« من شاعرم!» / (و اين دروغ دلنشيني است! / كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!) / حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت / كتابي مي دهم! / مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند! / مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند! / مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! / اما يادتان باشد! / فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده / قضاوت خواهيد كرد! / يادتان باشد