تبليغاتX
 

مي خواستم شادمانتان كنم! / هميشه به روي رفتارتان خنديدم! / در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم! / اما چه كنم كه شعر، / حقيقت ِ تلخي بود! / حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض / و تحمل حزن! / نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت، / نه مجالي براي رويش شادي! / من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد! / مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد! / حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم! / حالا در همين اتاق ِ در بسته، / بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم / و رو به ديوارها فرياد مي زنم: / ـ« من شاعرم!» / (و اين دروغ دلنشيني است! / كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!) / حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت / كتابي مي دهم! / مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند! / مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند! / مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! / اما يادتان باشد! / فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده / قضاوت خواهيد كرد! / يادتان باشد حرف حساب

" عبرت "

 

سلمان در فکر قیامت :

 

روزی در خانه ی محقر سلمان آتش سوزی شد .

او شمشیر و قر آن خود را برگرفت و از خانه خارج

 شد در حالی که می گفت : "این گونه سبک باران

 در روز قیامت نجات میابند "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1  توسط علی  | 

 

بدون شرح ...

 

جمجمک برگ خزون                  آدما پیر و جوون

طشون یه آسمون                       تو سرو سینه زدن

دست به دست هم دادن                     تا مشایعت کنن

همه بیعت بکنن                          تا علی قلب تو شاد

 

ما مرید و تو مراد

ما مرید و تو مراد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1  توسط علی  | 

یا حق گناه چرا !!!

 

اگر امروز گناه از در و دیوار شهر و محله مون بالا می ره و هیچکدوم از کو چه هامون بوی امام زمان (عج) رو نمی ده ، مال اینه که من و تو دست رو دست گذاشتیم و جلوی دشمن کم آوردیم راحتی رو به سختی ترجیح دادیم  و یادمون رفته از نسل طوفانیم ...

باید دست به دست هم بدیم و یادمون بیاد وجب به وجب این خاک روش خون شهید ریخته شده اگه نجنگیم شرمنده شهدا و اهل بیت (ع) می شیم  .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1  توسط علی  | 

گوناگون

 

خدا از من پرسید : دوست داری با من مصاحبه کنی؟ " پاسخ دادم " : اگر شما وقت داشته باشید " خدا لبخندی زد و پاسخ داد " زمان برای من ابدیت است  ....

چه سوالاتی  در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی ؟ من سوال کردم : چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب می کند ؟ خدا جواب داد اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند  که زودتر بزرگتر شوند ....  و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند . اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج میکنند تا سلامتی از دست رفته ی خود را بازیابند . اینکه با نگرانی به آینده فکر میکنند و حال خود را فراموش می کنند به گو نه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند  اینکه به گو نه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد . و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیسته اند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1  توسط علی  | 
 

مي خواستم شادمانتان كنم! / هميشه به روي رفتارتان خنديدم! / در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم! / اما چه كنم كه شعر، / حقيقت ِ تلخي بود! / حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض / و تحمل حزن! / نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت، / نه مجالي براي رويش شادي! / من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد! / مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد! / حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم! / حالا در همين اتاق ِ در بسته، / بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم / و رو به ديوارها فرياد مي زنم: / ـ« من شاعرم!» / (و اين دروغ دلنشيني است! / كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!) / حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت / كتابي مي دهم! / مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند! / مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند! / مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! / اما يادتان باشد! / فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده / قضاوت خواهيد كرد! / يادتان باشد